90برخاستند و در نتيجه مردم همديگر را غارت كردند و آن سال را سال «حجّةالغدر» خواندند.
مسعودى دربارۀ تقسيم مسؤوليتهاى كعبه و مكّه و حج توسّط قصى، و اختلافاتى كه بعدها بر سر اين مسؤوليّتها پيش آمد، نيز سخن گفته است كه شرح آنها موجب اطالۀ كلام است.
او در بخشى از كتابش مىنويسد: پيامبر صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرت، پنجم ذىقعده، به قصد حج با 60 شتر قربانى حركت كرد، وقتى به محل معروف سَرَف رسيد، دستور داد كسانى كه قربانى ندارند قصد عمره كنند. همزمان با ورودشان به مكّه، على بن ابى طالب عليه السلام نيز از نجرانِ يمن به قصد حج آمد. پيغمبر صلى الله عليه و آله پرسيد: چه نيّت كردهاى؟ پاسخ داد: وقتى احرام بستم، گفتم: خدايا! من همان مىكنم كه بنده و پيغمبر تو خواهد كرد.
پيغمبر پرسيد: قربانى دارى؟ على گفت: نه، پيغمبر او را در قربانى خود شريك كرد. وقتى از حج فراغت يافتند، پيغمبر مناسك و رسوم حج را يادشان داد و اعلام كرد كه خون و مالشان بر يكديگر حرام است و خونهاى سلف مُلغىٰ است.
از ديگر حوادثى كه مسعودى نقل كرده، حادثۀ متروك شدن حج است. المقتدر كارهايى مرتكب شد كه در اسلام كم نظير و شايد بى همانند بود؛ از جملۀ آنها اين بود كه حج را متروك گذاشت. در سال 317 كه ابوطاهر سليمانبن حسنبن بهرام جنابى قرمطى، فرمانرواى بحرين، وارد مكّه شد، حج انجام نشد. ورود او روز دوشنبه هفتم ذىحجّه بود، از آغاز اسلام جز اين سال هيچگاه حج متروك نمانده بود.
ابو طاهر هنگام بازگشت حجّاج با پانصد سوار و سيصد پياده، راه را بر آنها بست.
سران سپاه و مردان حكومت و عدهاى ديگر را كشت و گروهى را اسير گرفت. اين حادثه يازده روز مانده از محرم در سال 312 واقع شد.
همو در سال 313 حاجيان را غارت كرد و بعضى را اسير گرفت و در سال 317 هفتم ذىحجّه با 600 سوار و 700 پياده وارد مكّه شد و حدود سى هزار تن را كشت و درِ حرم را، كه پوششى از طلا داشت، كَند. محرابهاى نقره و جزع و آويزها را با همۀ زيورها و طلا و نقرهها كه در خانه بود برگرفت و حجرالأسود را كند و پوشش كعبه را