25آن هنگام كه آنان گروهى را در سالى كه قحطى بدانان روى آورده بود، براى طلب باران به مكه اعزام نموده بودند. قوم عاد در شهرى كه داراى ستونهايى بود (ذات العماد) مىزيستند. اين شهر در ميان شنهاى روان بنا شده بود و به نام فرمانرواى آنان «إرم» خوانده مىشد. اين شهر بنابر به گفتۀ برخى، در شرق عدن قرار داشته است. ساكنين اين شهر در دژها زندگى مىكردند و پرستشگاههاى ايشان بر قلّۀ كوهها بنا گرديده بود. آنان در نتيجۀ گناهانى كه مرتكب شده بودند، به خشم الهى گرفتار آمدند و چندين سال باران برايشان نباريد. از اين رو نمايندگانى را به مكه فرستادند تا در جايگاه مخصوص آن دعا كنند و باران رحمت الهى برايشان نازل شود.
اين فرستادگان در خانههاى مكه، كه با آنان همپيمان بودند، به عيش و عشرت پرداختند و به باده گسارى و لذّت بردن از رامشگرى كنيزكان غزل خوان مشغول شدند. پس ازگذشت يك ماه، ميزبانان خسته شده، رامشگران را واداشتند تا سرودهايى بخوانند و بنوازند كه ديدار كنندگان را به ياد هدف خود از مكه بيندازد و چون چنين شد، بزرگِ نمايندگان به درّه مكه فرودآمد و در حرم كعبه براى درخواست باران به تضرّع پرداخت. در آن هنگام كه مشغول نيايش بود، پارههاى ابرى بر بالاى سر او پديدار گرديد. وى يكى از پاره ابرها را، كه به نظر مىرسيد پربارتر است، درخاطر گرفت و از خداوند درخواست نمودكه آن را به سرزمين وى روانه سازد. سرنوشت آن بود كه قوم عاد از عذاب خداوند نجات نيابند و به همين جهت پاره ابرى كه بزرگ نمايندگان برگزيده بود، آكنده از گِردباد بود. مدت هفت شبانه روز اين گردباد، شنها را بر شهر ارم و مردم آن فروريخت. نمايندگان هنوز در مكه بودند و از آنچه كه بر سر قومشان آمده بود، آگاهى نداشتند تا اينكه در شبى مهتابى، سوارى به نزد ايشان آمد و از آنچه كه بر سر قوم عاد رفته بود، آگاهشان ساخت». 1
عروة بن زبير نيز نقل كرده است:
«... زمين توفانى شد و سپس فرو نشست، خانه در جايگاهى بلند و رفيع