217براى همه رفقا ديدم و هركس در ياد ذوى الحقوق افتاده بود. الحمدالله خوشا نماز و نياز كسى كه از سر درد به آب ديده و خون جگر طهارت كرد
الله اكبر، مشعر است يا محشر! غرش توپ در دل كوهها و فريادهاى حجاج ره گم كرده و شقشقههاى شترها و بارقههاى چراغها و ازدحام فرق مختلف و تدافعهاى احزاب متفرقه، آدمى را مبهوت مىنمايد. جماعتى از حاج بيچاره منزلهاى خود گم كرده حيران مانده، بسا گرسنه و تشنه در آن صحرا خوابيدند. بار الها! ما را در آن صحراى مخوف سرگردان و بىصاحب مگذار، اگر شفعاىدار بقا به جستجوى ما نيايند، بعيد است ما را نيروى فحص و بحث از ايشان باشد، شب خيلى محترم عزيزى است، ليله عيد اضحى، ليله جمعه، وقوف به مشعر، هيهات كه بعدها نصيب شود، نعوذ بالله كه اگر وساوس شيطان موجب حرمان از فيض اين شب بشود. زبس ميخ با خاك همسايه شد زمين همچو كفگير دلپاره شد
ما اكثر الحجيج والضجيج! تا مد بصر از فراز تا نشيب بيابان منى بندهاى خيام پيوسته است، اگر اين جمعيت را توفيق حج مقوبل و رفيق مىبود زهى سعادت، ولى هيهات كه از هزار يكى و از بسيار اندكى حج صحيح ظاهرى مبرئ ذمه ندارند، فضلاً عن المقبول؛ پيرمردى با محاسن سفيد در منى آمد درخواست نوشته كرد، تصديق صحت حج، از او پرسيدم: مناسك را صحيحاً هب عمل آوردى؟ گفت: بلى، گفتم طواف و سعى و تقصير كردى؟ گفت: بلى آقا را زيارت كردم! سعى و تقصير را نفهميد چه معنى داشت. چون توضيح و سعى را نشانى دادم، گفت: بلى در آن مكان ديدم چيزى نيست برگشتم، تقصير كردى؟ قسمهاى مغلظه ياد كرد كه تقصيرينكردم! هرچه خواستم تكليف شرعى آن بيچاره را معين كنم نپذيرفت، با كمال دلتنگى برخاست و رفت.
صبح عيد سعيد از مشعر سوار شده به منى آمديم و در سمت يمين در چادر خودمان نزول نموديم، از رؤيت آن جمعيتِ فوقالعاده و خيام پى در پى كه از مشرق تا غرب صحراى منى را احاطه كرده بود حالت بهت و تحير دست داد، بند چادر به چادر وصل است، قيامتى برپا