144مىگويد: «اگر بازهم كارى داشتيد، من آنجا هستم.» با او خداحافظى مىكنم و منتظر ورود زائران مىشوم.
محمد گرامى، دانشجويى از كرمانشاه جزو اولين زائرانى است كه با اتوبوس، فاصله ميان باند فرودگاه تا سالن پايانه را پيموده و اينك در انتظار رسيدن چمدانها در كنار تسمه نقاله وسط صف كشيدهاند: «به عنوان خدمه كاروان رفته بودم.»
با چهره آفتاب سوخته نگاه نافذش را به من مىدوزد و ادامه مىدهد: «احساس مىكنم آدم ديگرى شدهام.» از او كه 30 ساله به نظر مىآيد مىپرسم به نظر شما زيباترين لحظه اين سفر كدام است؟ مىگويد: همه لحظاتش زيباست. اما شكوه خيره كننده و به ياد ماندنى لحظهاى كه كعبه را براى اولين بار مىبينى، وصف نشدنى است.»
مىپرسم چه ارمغانى از اين سفر به همراه دارى؟ مىگويد: « با خدا بيعت كردهام از اين پس خودم را وقف خدمت به مردم كنم.» لحظهاى مكث مىكند و بعد ادامه مىدهد:
«اين، آن چيزى است كه من از اين سفر فهميدهام.»
فخر السادات پور سيد محمد، 35 ساله و خانهدار كه با كاروان بازار تهران، اما به جاى پدر بيمار خود به مكه معظمه مشرف شده است مىگويد: «در واقع به نيابت از پدرم به اين سفر رفته بودم.»
او از لحظه ورود به مسجدالحرام به عنوان لحظه فراموش نشدنى زندگىاش ياد مىكند:
«يك لحظه احساس كردم روى زمين نيستم. در مسجدالنبى هم همينطور احساس مىكردم توى بهشتم.» پسر كوچكش كه معلوم نيست از كجا وارد سالن پايانه شده، حتى يك لحظه هم دست مادرش را رها نمىكند. مىپرسم: اين سفر چه تغييرى در شما ايجاد كرده است؟ پاسخ مىدهد: «با خدا عهد كردهام. لحظهاى نيازمندان را فراموش نكنم.» و بعد مىافزايد: «فقط از خدا مىخواهم يكبار ديگر، به همراه همسرم مشرف شوم.»
نظرش را در مورد ميهمانىهاى بعد از سفر حج مىپرسم. مىگويد: «اصل اين سفر براى ساخته شدن است و انسانى كه در اين سفر واقعاً ساخته شده باشد دچار انحراف نمىشود.
حيدرعلى زارعى، كشاورزى روستايى است از اطراف كرمانشاه كه به همراه همسرش زائر خانه خدا بوده است: در سال 63 ثبتنام كرده بوديم. جاى شما خالى، خيلى خوش