142اعضاى خانوادۀ همسر «حاجى» هستند زيرا خانوادۀ «حاجى» در شهرستان زندگى مىكنند و نتوانستهاند براى پيشواز به تهران بيايند. مردى كه حدود شصت سال سن دارد و پدرزن زائر در حال بازگشت است مىپرسم: آيا تا حالا به زيارت حج مشرف شده است؟
اشك حسرت به چشم مىآورد: «مثل اينكه قابل نبوديم باباجون» و بعد با بغضى فرو خورده ادامه مىدهد: «شما دعا كنين سال ديگه انشاء الله قسمت ما هم بشه. از «حاجى» سفر كردهشان مىپرسم. به جاى پيرمرد، همسرش مادرزن حاجى - پاسخ مىدهد: «داماد اوَّلمه آقا. مثل پسرم دوستش دارم. بچههاهم همينطور. او را مثل برادر خودشون دوست دارن». برادر حاجى با سر به گلايلهاى با طراوتى كه در دست دارد اشاره مىكند و مىخندد: «فقط اميدوارم تا آمدنش پژمرده نشن.»
به همسر «حاجى» مىگويم: حتماً به مناسبت ابزگشت همسرتان ميهمانى مفصلى تدارك ديدهايد! مىگويد: «در واقع اينطور نيست. يكبار كه از مدينه تلفن مىزد و در اينباره سفارش كرد كه چنين كارى نكنم. زيرا مىخواهد هزينۀ آن را به عنوان هديۀ عروسى به يكى از همكارانش كه تازه ازدواج كرده و وضع مالى خوبى ندارد بدهد.» مىپرسم:
نمىشد به همراه شوهرتان به اين سفر برويد؟ پاسخ مىدهد: «نه چون پيش از ازدواج با من، ثبتنام كرده بود. البته مهريۀ خودم يك سفر حج است. به همين دليل، شوهرم بطور جدى تصميم گرفته بود امسال به اين سفر نرود و تا زمانى كه هر دو بتوانيم مشرف شديم.
صبر كند. زيرا معتقد بود در حالى كه دين سفر من به گردن اوست رفتن خودش هم جايز نيست. اما اصرارهاى من و مادرش پذيرفت كه برود.» زن با حالتى افتخارآميز مىافزايد:
«انگار خدا براى سفر امسال او را طلبيده بود.» با آنها خداحافظى مىكنم و مىگويم:
اميدوارم كه «حاجى» را هم بتوانم زيارت كنم.
هنوز هواپيما حامل زائران بر زمين نشسته است. در محوطه رو باز مقابل پايانه (ترمينال) حاجىها، جمعيت استقبال كننده موج مىزند. آخرين گروه زائران ايرانى بطورى كه يكى از مأموران هواپيمايى مىگفت با برنامه فشرده كه «هما» طرحريزى كرده، در حال بازكشت به كشور است. ازدحام و شلوغى محوطه فرودگاه هم به همين خاطر است.