134عرفات تا رسيديم به مشعر، و حاجيان براى جمعآورى ريگ متفرق شدند و من به آنان سر مىزدم تا راهنمايى كنم، ديدم فرشچيان همينطور كه مشغول جمعآورى ريگ بود چنان گريه مىكرد كه به هقهق افتاده بود، برگشتم و مزاحم او نشدم تا آنكه آمد؛ از او پرسيدم كه چه شده؟ گفت: اكنون فهميدم كه در برابر همه چيز هيچم و خدا اينچنين مرا به من شناساند.
همو گفت كه دوستى برايش چنين نقل كرد كه زمانى فرزندى با مادرش در كاروان ما بودند، مادر اين جوان در مدينه گرفتار گرمازدگى و مشرف بر مرگ! پسرش بر سر او آمد و يكباره گفت: چرا تو؟ با من در مشعر وعده كرده بودند! آن دوست گفت: من اين سخن را در خاطر داشتم. مادر خوب شد و تا مشعر در آنجا مراقب فرزند بودم، وقتى صبح سوار ماشين شديم حتى از بيرون او را نگاه مىكردم، يك لحظه از او غفلت كردم و متوجه شدم نيست. آمدم پايين ديدم، اندكى آن سوتر در گودالى پاى رو به قبله دراز كشيده و در گذشته است.
مخالفت عربستان با حضور ذابحين ايرانى در منى
برگرديم به منى؛ پس از رمى جمرۀ عقبى با تحمل سختى فراوان به چادر بازگشتيم. امسال بر خلاف سال گذشته عربستان حاضر نشده بود تا ذابحين ايرانى را به مسلخ جديد بروند و گفته بودند كه پول بدهيد، ما خود ذبح مىكنيم، اما ايران حاضر نشد لذا با كمال تأسف همه در مسلخ قديم ذبح كردند و بخش عمدۀ گوشتها تلف شد مگر اندكى كه عربها مىبرند، شايد مقدارى كه استفاده مىشود نسبت به تلف شدهها يك در هزار باشد. طبعاً آوردن شمار زيادى ذابح نيز بدون فايده بود، نمىدانم قبلاً با سعودى هماهنگ كرده بودند يا با اعتماد با آنچه در سال قبل بوده اين افراد را آورده بودند. برخورد عربستان غيردوستانه و بيشتر براى اذيت بود و الا سال گذشته لااقل تا حدودى كار به راحتى پيش رفت. بدين ترتيب شيوه سنتى اجرا شد، به اين ترتيب كه هرچند نفر به يكى وكالت دادند و او رفت ذبح كرد و خبرش را آورد بعد حلق يا تقصير. بنده سر دو نفر را تراشيدم؛ يكى آقاى شيخ صادق لاريجانى كه كسى ديگر فراز و پستىهاى باقيمانده را صاف كرد و به قول يك ژورناليست حاضر: اديت كرد، و يكى هم سر پيرمردى كه گرچه موهاى سختى داشت اما در برخى