369و چشمها به سوى انوار گنبد سبز نبوى نظر مىكرد و قلبها مملو از شادى و سرور شده بود و سينهها فراخ.از ديدگان اشك شوق سرازير گرديد.آرى! روح انسان در اين لحظات،آرزوى خارج شدن از تن و پرواز به سوى آن نور الانوار و سيد الابرار و مصدر سعادت دو جهان را داشت!
زبانها به حمد و سپاس به درگاه خداوند مشغول بود و همگى در حالت هيجان به سر مىبردند،گروهى تكبير گويان و گروهى زبان به ثنا و دعا گشوده بودند و لحظات به كندى مىگذشت.
قطار همچنان به حركت خويش ادامه مىداد تا اين كه به ميان نخلستانهاى غربى و مزارع و باغهاى مدينه وارد گرديد.از اين نقطه به بعد،قطار به آهستگى حركت مىكرد تا اين كه در ساعت پنج زوالى روز،به ايستگاه مدينه وارد شديم.
تعداد انبوهى از زنان و مردان در دو سوى راه آهن-تا ايستگاه-ايستاده بودند.
از محوطۀ ايستگاه،جمعيت فراوانى از طبقات و رتبههاى گوناگون جامعه و در پيشاپيش آنان جناب«على رضا پاشا»استاندار مدينه و فرمانده كليه نيروهاى ارتشى مستقر در آن جا قرار گرفته بودند.همراه وى جمع بسيارى از مأمورين عالى رتبۀ ارتشى و پادشاهى كه به دستور حكومت آمادگى براى پذيرايى خديو را به عهده داشتند، ايستاده بودند.
بزرگان قوم بر جايگاهى از ايستگاه،در انتظار بودند كه در پيشاپيش آنان حضرات آقايان،بزرگ حرم نبوى و جانشين وى و بزرگ اشراف و نيز آقايان جناب قاضى و مفتى مدينه حضور داشتند.
رأس ساعت شش گلولههاى توپ به عنوان اعلام تشريف فرمايى خديو شليك گرديد.در اين هنگام گردنها و قامتها به سوى قطار حامل ايشان كشيده شده بود و همگى در انتظار ديدار وى به سر مىبردند.
ديدهها همچنان چشم انتظار قدوم ايشان بود تا اين كه بالاخره قطار حامل ايشان در محوطۀ ايستگاه توقف نمود (زيرا ساختمان ايستگاه هنوز به پايان نرسيده بود).
در اين هنگام جناب استاندار به واگن معظم له داخل شد تا ضمن اداى احترام،