357مىآمدند كاروان همچنان راه مىپيمود تا اين كه به منطقۀ«خشم سِلْع»رسيد و خديو همراه رجال خويش در آنجا اطراق نمودند.اين راهنمايى نيز همانند روزهاى قبل صورت پذيرفت.در اين دشت درختان«عشار»و«طلح»كه نوعى از اقاقيا هستند به وفور وجود دارند و آب در آن جا كمياب است.
در پگاه روز چهارم و پس از اداى نماز صبح،خديو همراه كاروانش به حركت درآمد و از گردنۀ سلع كه بدان بوق نيز گفته مىشود-زيرا به شكل شيپور مىباشد-بالا رفتند،تا آنجا كه به بلندترين نقطۀ آن سرزمين نجد رسيدند.
اين راه سنگلاخى است،به طورى كه تخته سنگهاى آن بيش از گل وادى آن مىباشد و حركت اسبان،قاطرها،الاغها و شتران نيز در آن به سختى صورت گيرد همچنين اين راهپيمايى براى زنان و مردان نيز دشوار بود تا آنجا كه يكى از سواران ترك به علت حركت تند اسبش از روى آن به زمين افتاد و در نتيجۀ اصابت سرش بر صخره، خون از سر،صورت و بينى او جارى گرديد.نامبرده بيهوش نقش زمين گرديده بود و در صورتى كه دكتر حسنى پزشك پاسداران خديو در آن نزديكى حضور نمىداشت،امكان مرگ او بسيار بود.وى پس از پانسمان مواضع آسيب ديده و قرار دادن برخى از بخورها در نزديكى بينى او پس از مدتى تقريباً او را به حالت طبيعى برگردانيد به طورى كه سوار بر اسب خويش گرديده بود و همراه برخى از دوستانش به حركت خود ادامه داد.همگى از رجال همراه خديو قدردانى نمودند و آمادگى كاروان را در اين گونه پيشآمدها تحسين كردند.
پس از گذشتن از دهانه«بوق»،در سمت چپ خويش نوشتهاى را به خط كوفى روى كوه مشاهده كردم كه به صورت سادهاى بر سنگى كه در كنار راه قرار داشت حك گرديده بود.اين كلمات را از آن سنگ نوشته خواندم كه عبارتند از:«بسم اللّٰه ما شاء اللّٰه باسم اللّٰه...المستنصر باللّٰه».(؟)
اين جانب احتمال مىدهم كه نوشتۀ فوق الذكر مربوط به دوران مستنصر باللّٰه فاطمى باشد كه در آغاز نيمۀ دوم قرن پنجم هجرى حكومت مىكرده است و در آن