70مدت زيادى نگذشته بود كه از طرف محتشم « قهستان » 1 به نام ناصرالدين عبدالرحيم بن ابى منصور به آنجا دعوت شد ، او نيز پذيرفت و در قلعه قهستان كه با قائن فاصله زيادى نداشت ، كتاب طهارة الاعراق ابن مسكويه را به فارسى برگردانيد . ولى از آنجا كه اهل قلعه و در رأس آنان ناصرالدين ، اسماعيلى مذهب بودند ، خواجه تصميم گرفت كه با مساعدت ابن علقمى وزير شيعه « خليفه عباسى » به عراق برود و در آنجا زندگى كند . در اين مورد نامه اى به او نوشت ، ولى متأسفانه نامه به دست ناصرالدين افتاد ، از اين جهت خواجه به وسيله مأموران اسماعيلى دستگير و به قلعه « الموت » قزوين كه محكم ترين قلعه هاى اسماعيليان بود ، منتقل شد و حدود26سال در آنجا به صورت يك زندانى محترم به سر برد و از كتابخانه هاى اسماعليان در تأليف و نگارش بهره برد . او ناراحتى خود را در آخر كتاب « شرح اشارات » بيان كرده و پس از سخنانى به شعر شاعر تمثل مى جويد :
به گرداگرد خود چندان كه بينم
بلا انگشترىّ و من نگينم 2
وقتى قلعه « الموت » در سال 654 به دست مغولان سقوط كرد و حاكم اسماعيلى به قتل رسيد ، خواجه از اسارت آزاد گرديد و چون هلاكو از مقام علمى خواجه و تبحر او در نجوم و فلكيات آگاه بود ، وى را مجبور به همراهى در سفر نمود ، تا اين كه بغداد در سال 656 سقوط كرد و شد آنچه نبايد بشود و همان طور كه گفتيم ، عامل مهم سقوط بغداد ، سستى و بى تدبيرى خلفاى عباسى بود . درست چهل سال بود كه آتش جنگ و ويرانى از خراسان آغاز شده بود ، ولى آنان هرگز در فكر ترميم لشكر و مقابله با سپاه مغول نبودند ، گويى مى گفت : « بغداد براى ما كافى است » .
« مستعصم عباسى آخرين خليفه اين سلسله كه از عادات و رسوم او خونريزى