107پرداخت. 1 بدين وسيله به ملّت يهود اعلام نمود كه او يك مرد ماجراجو و جنگجو نيست بلكه پيامبر رحمت و مظهر لطف خدا است.
* روزى در اثناى جنگ خيبر، چوپانى از يهود به اردوگاه مسلمانان ملحق مىشود و گلّه گوسفندى را با خود به همراه مىآورد.
ولى از آنجا كه اين كار خيانت به صاحبان گوسفندان محسوب مىشد، پيامبر(ص) چوپان تازه مسلمان را وادار كرد كه گوسفندان را به صاحبش برگرداند و به وى متذكر شد كه گوسفندان نزد وى امانت بوده و در اسلام خيانت به امانت، اگر چه درباره دشمنان، جايز نيست. 2
* هنگام مراجعت مسلمانان به مدينه، بلال مأمور شد «صفيّه» دختر «حُيَى بن أخطب» رييس يكى از حصارهاى خيبر را با يك كنيز ديگر به مدينه برساند. بلال آن دو زن را بر شترى سوار كرد و به سوى مدينه رهسپار شد و در اثناى راه به حسب اتفاق آن دو زن يهودى را از كنار كشتگان عبور داد. كنيزك از مشاهده كشتگان به ناله افتاد.
پيامبر(ص) چون ناله كنيز يهودى را شنيد، ناگهان فرياد زد: بلال! مگر رحمت و عطوفت از دلت رخت بربسته است كه اين دو زن را بر كشتگانشان عبور مىدهى؟! 3
* هنگامى كه «عبداللّهبن ابى» دوست و همكار دائمى يهود و دشمن سرسخت اسلام، از دنيا رفت، يهوديان در مرگ وى عزا گرفته و مىگريستند. از طرف پيامبر(ص) نه تنها مورد تعرض واقع نشدند، بلكه پيامبر(ص) خود در عزايشان شركت جست و به يهوديان و فرزند «عبداللّهبن ابى» تسليت گفت. 4
* روزى يكى از يهوديان مدينه متاعى مىفروخت و يكى از انصار از وى تقاضاى خريد كرد. يهودى كه حاضر نبود كالاى خود را مقابل قيمتى كه مرد انصارى تقاضا نموده بود بفروشد، گفت: سوگند به آن كسى كه موسى را برگزيده، به اين قيمت نمىفروشم. مرد انصارى به گمان اين كه وى با اين جمله قصد تعريض به پيامبر اسلام