416«عمادالدين طبرى» نيز حكايتى شبيه همين نقل را در كتاب خود (كامل بهايى)، آورده است؛ با اين تفاوت كه ديدار شبلى را با نقيب سادات بغداد، دانسته است. سخن او در اينباره، چنين است: 1
حكايت: شبلى در اصل، رئيسى بود از رؤساى ولايت دماوند و مردى عاقل بود. ملك مازندران او را به رسالت، به خليفه فرستاد. چون به بغداد رسيد و آن مشاهد علما بديد، در آنجا توبه كرد و از دنيا اعراض نمود. القصه شبلى، روزى پيش نقيب بغداد رفت و گفت: يا سيد! دانى كه غرض مصطفى(ص) در اين حديث، چه بود كه دست پدرت گرفت و بر خلق، عرضه كرد؟»! گفت: «نه يا شيخ».
شبلى گفت: يا سيد! زليخا عاشق جمال يوسف شد و يوسف، از وى دورى مىجست و زنان مصر كه او را طعنه مىكردند، حاضر كرد و گفت من حال خود به شما نمايم و از براى هر زنى، بالشى بنهاد و ترنجى و كاردى به دست هر يكى از ايشان داد و گفت پاره از اينجا ببريد و به من دهيد و شفاعت از يوسف كرد بسيارى و سوگندها داد و او را گفت به حق تربيت و تعهد من تو را كه از خانه بيرون آيى و به آن خانه ديگر روى. يوسف از آنجا بيرون آمد، سر در پيش انداخته، به خانه ديگر رفت.
زنان جمله حائض شدند، چنانكه بالش سفيد سرخ شد به خون حيض و به عوض ترنج، دستها مىبريدند. پس گفتند: (مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ) (يوسف: 31) اين نه آدم است. بلكه فرشتهاى است بزرگ. يوسف، چشم بر هيچ زنى نينداخت. زنان گفتند: «اگر او آدمى بودى، نظر بر حسن و جمال ما انداختى». زليخا گفت:
(فَذٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ) (يوسف: 32) اين است آن كس كه شما مرا به جهت او، ملامت مىكرديد. رسول ما نيز به كرات و مرات، فضايل على(ع) و مناقب او گفته بود، حساد و منافقان، طعنه مىزدند. روز غدير، بر خلق جلوه داد او را.