392محمد گفت: «خدا ذليل كند كسى را كه به شما سوءقصدى داشته باشد».
دوباره سر امام را بوسيد و گفت: «عموجان مرا سفارشى مىفرماييد؟»
امام فرمود: «از خدا بترس و سبب خون من مشو». او هم دوباره نفرين كرد كسى را كه درباره امام سوء قصد كند. آنگاه از امام فاصله گرفت تا بازگردد. من هم حركت كردم تا با او برگردم.
امام فرمود: «على! بنشين». سپس وارد اتاق شد و مرا خواست. خدمتش رفتم. كيسه زرى كه در آن صد اشرفى بود، به من داد و فرمود: «آن را به محمد بن اسماعيل بده و بگو هزينه سفرش كند».
على بن جعفر مىگويد آن را گرفتم و گوشه عبا قرار دادم. دوباره صد اشرفى ديگر داد و فرمود: «اين را نيز بده». سپس صد اشرفى ديگر داد و فرمود: «اين را هم به او بده». عرض كردم: «قربانت گردم! اگر شما از او بر جان خود بيم داريد، چرا كمكش مىكنيد!؟».
فرمود: «هرگاه من به او نيكى كنم و او قطع رحم نمايد، خدا اجلش را قطع مىكند». آنگاه كيسه چرمى كه در آن، سه هزار درهم نقره بود، به من داد و فرمود: «به او بده». از خدمت امام بيرون آمدم و صد اشرفى اول را به او دادم، خوشحال شد و براى عمويش دعا كرد. كيسه زر دوم و سوم را دادم، خيلى خوشحال شد؛ آنچنانكه فكر كردم از اين سفر پشيمان مىشود. سپس سه هزار درهم را به او دادم. پولها را گرفت و راه بغداد را پيش گرفت. 1
محمد بن اسماعيل نزد هارون الرشيد: چون محمد بن اسماعيل، وارد بغداد شد، به دارالخلافه رفت. به حاجب وزير دربار هارون، گفت: «به اميرمؤمنان بگو: محمد بن اسماعيل بن جعفر، اجازه ملاقات مىخواهد» حاجب گفت: «اول برو لباس سفر را بيرون بياور و وضعت را مرتب نما. آنگاه بدون اجازه، تو را نزد اميرمؤمنان خواهم برد».