237به هرحال، حُرّ از لشكر عمر سعد، دور شد و آرام آرام به طرف اردوگاه امام(ع) حركت كرد. آنگاه اسب خود را دوانيد و به نزديكى امام پيش رفت و در حالىكه هر دو دستش را بر سر نهاده بود، مىگفت: «استغفر الله ربي وأتوب اليه». گفتهاند كه وى با حالتى پريشان با امام مواجه شد و عرض كرد:
فدايت شوم اى پسر پيامبر! من همان كسىام كه تو را از بازگشت به وطنت جلوگيرى كردم و راه را بر شما بستم و شما را در بيابانها گرداندم و در اين سرزمين سخت و ناهموار، مجبور به ماندن كردم. گمان نمىكردم كه اين قوم با شما اينگونه رفتار كنند و پيشنهاد تو را نپذيرند و كار بدينجا كشيده شود و حرمت شما را نگاه ندارند. به خدا سوگند! اگر مىدانستم كه سرانجام كار چنين است، هرگز مرتكب كارى كه انجام دادم، نمىشدم. اينك پشيمان شدهام و به درگاه خدا توبه مىكنم و مىخواهم جانم را فدايت سازم. آيا براى من راهى است و خداوند توبه مرا مىپذيرد؟
امام فرمود: «آرى. خداوند توبهپذير است و گناهان تو را مىآمرزد. اينك فرو آى!» حُرّ گفت: «اگر من در راه شما سواره، كارزار نمايم، بهتر است از جنگيدن پياده؛ اگرچه سرانجام كار من، به فرو آمدن از اسب مىانجامد». امام فرمود: «هرگونه مىخواهى، عمل كن. خداوند رحمت خويش را بر تو ارزانى دارد». 1
نقل شده است زمانى كه حُرّ، به سمت اردوى امام در حركت بود، مُهاجر بن اوس كه حر را با وضع غيرعادى ديد، به او گفت: «مىخواهى حمله كنى؟» حُرّ پاسخى نداد. اما لرزه بر اندامش افتاده بود. مهاجر گفت: «من از كار تو در شگفتم و درباره تو، به شك افتادهام. به خدا سوگند! تاكنون هرگز تو را در چنين حالتى، نديده بودم. اگر از من، دليرترين مرد كوفه را سراغ مىگرفتند، فقط تو را معرفى مىنمودم. اين چه حالتى است كه در تو مىبينم؟» حُرّ گفت: «خودم را ميان بهشت و دوزخ مىبينم. ولى به خدا قسم!