126
3. سخن گفتن خورشيد با على(ع)
«شاذان بن جبرئيل قمى» از ابوذر غفارى نقل كرده است كه گفت:
پيامبر خدا(ص) به على(ع) فرمود: «فردا هنگام طلوع آفتاب به بقيع برو و بر يك بلندى بايست. زمانى كه آفتاب طلوع كرد، بر او سلام كن؛ چراكه خداوند تعالى به او دستور داده است تا پاسخت را بدهد. فردا صبح اميرمؤمنان(ع) همراه ابوبكر، عمر و گروهى از مهاجران و انصار به بقيع رفت. آنگاه بر يك بلندى قرار گرفت و وقتى آفتاب طلوع كرد، گفت: «سلام بر تو اى آفريده جديد و فرمانبردار خداوند». در جواب، صدايى را از آسمان شنيدند كه چنين پاسخش داد: «السلام عليك يا اول يا آخر يا ظاهر يا باطن يا من هو بكل شيءٍ عليم».
همراهان امام، چون سخن آفتاب را شنيدند، بىهوش شدند و پس از ساعتى كه به هوش آمدند، اميرمؤمنان(ع) را آنجا نيافتند. سپس نزد پيامبر خدا(ص) آمدند و گفتند: «اى رسول خدا(ص)! ما مىگوييم على(ع) نيز انسانى همانند ماست ولى آفتاب او را به آنچه كه خداوند درباره خودش مىگويد مورد خطاب قرار داد». پيامبر(ص) فرمود: «چه شنيديد»؟ گفتند: شنيديم كه آفتاب مىگفت: سلام بر تو اى «اول». حضرت فرمود: «راست گفته است؛ زيرا على(ع) نخستين كسى است كه به من ايمان آورد». گفتند: شنيديم كه مىگفت سلام بر تو اى «آخر». حضرت فرمود: «راست گفته است؛ زيرا او آخرين كسى است كه عهد مرا بهجا مىآورد، غسلم مىدهد، كفنم مىكند و درون قبرم مىگذارد». گفتند: شنيديم كه آفتاب مىگفت اى «ظاهر». حضرت فرمود: «راست گفته است؛ زيرا على(ع) كسى است كه علم مرا ظاهر و آشكار خواهد ساخت». گفتند: شنيديم كه مىگفت اى «باطن». حضرت فرمود: «راست گفته است؛ زيرا او كسى است كه تمامى سرّ مرا نهان كرده