411را ناسزا نمىگويند، حال آنكه از رسول خدا(ص) شنيدم، فرمود: كسى كه به على ناسزا بگويد، به من ناسزا گفته است». 1
پس از درگذشت حسن بن على(ع)، معاويه در راه حج به مدينه وارد شد. خواست از فراز منبر رسول خدا(ص) على(ع) را لعنت كند، به او تذكر دادند كه سعد ابن ابىوقاص در اينجا حضور دارد و به اين كار راضى نمىشود. بنابراين كسى را نزد او فرستاد تا نظرش را بخواهد. سعد گفت: «اگر چنين كنى از مسجد بيرون رفته و ديگر به آن باز نخواهم گشت». در نتيجه، معاويه از لعنت كردن دست كشيد تا سعد بن ابىوقاص از دنيا رفت. آنگاه معاويه بر سر منبر، على(ع) را لعنت كرد و به استانداران و مأمورانش دستور داد او را از فراز منبر لعنت فرستند.
امسلمه به معاويه نوشت: «شما از بالاى منبر، خدا و پيامبرش را لعنت مىكنيد؛ زيرا على بن ابىطالب(ع) و دوستدارانش را لعنت مىكنيد و من شهادت مىدهم به اينكه خدا و پيامبرش او را دوست داشتهاند». اما معاويه به سخن او اعتنايى نكرد. 2
اين در حالى است كه مَصقَلَةِ بنِ عبدالله از عمربن خطاب نقل مىكند كه وى از رسول اكرم(ص) نقل كرد كه فرمود: «لَوْ وُزِنَ إِيمَانُ عَلِي بِإِيمَان (وَ إِيمَانُ) أُمَّتِي لَرَجَحَ إِيمَانُ عَلِي عَلَى إِيمَانِ أُمَّتِي إِلَى يوْمِ الْقِيامَةِ»؛ اگر ايمان على با ايمان امتم سنجيده شود، ايمان على بر ايمان امتم برترى مىيابد تا روز قيامت.
ابو رجاء عطاردى شنيد كه گروهى على(ع) را سب مىكنند، گفت: واى بر شما! آيا به برادر رسول خدا(ص) و پسرعمويش و اولين كسى كه او را تصديق كرد و