386مقدّم باشد و بدين ترتيب فريبش داد تا در خلع على(ع) نيز پيش افتد.
راوى گويد: آن دو به بررسى پرداختند، ولى بر كسى توافق نكردند. عمرو خلافت را براى معاويه مىخواست و ابوموسى مخالفت مىكرد. سپس براى پسر خود مىخواست و ابوموسى مخالف بود. از اين سو ابوموسى خلافت را براى عبدالله بن عمر مىخواست و عمرو مخالف بود. آنگاه عمرو گفت: «اى ابوموسى، به من بگو رأى [نهايى] تو چيست؟» گفت: «رأى من آن است كه اين هر دو مرد، (على و معاويه) را خلع كنيم و سپس كار تعيين خليفه را به شورايى از مسلمانان واگذاريم كه هركس را خواهند و خوش دارند، براى خود برگزينند». عمرو به او گفت: «رأى درست همين است كه نظر توست». سپس گفت: «اى ابوموسى، عراقيان بيش از شاميان به تو اعتماد ندارند؛ زيرا تو در قتل عثمان متأثّر و خشمگين شده و با دو دستگى و پراكندگى نيز مخالف و دشمنى. تو حال معاويه را در قريش و شرف او را در دودمان عبد مناف مىدانى. وى پسر هند و پسر ابىسفيان است. اينك نظرت چيست؟» ابوموسى گفت: «خير است. اما اعتماد شاميان به من چگونه باشد، درحالىكه من همراه على[(ع)] بر آنان در آمدم؟ اما خشم من بر قتل عثمان، اگر من در آنجا حضور مىداشتم، بىگمان به وى يارى مىدادم. اما اينكه فتنهها را خوش ندارم، از آن روست كه خدا فتنهها را زشت شمرده است. اما [درباره] معاويه [بايد بگويم] او شريفتر از على[(ع)] نيست».
ابوموسى با اين سخنان، عمرو را از خود دور كرد و عمرو اندوهگين بازگشت. عمرو بن عاص، پسرعموى نوجوانى داشت كه با او همراه بود. آن نوجوان در خصوص چگونگى موفقيت عمرو عاص در حكميت، اشعارى اين