298شد؛ چون بر زمامدارى على بن ابىطالب(ع) همرأى شدند». عايشه گفت: «به خدا اگر كار خلافت به نفع دوست تو تمام شده باشد، بهتر است آسمان بر زمين فرود آيد. زود مرا به مكه برگردانيد». آنگاه مىگفت: «به خدا قسم عثمان به ناحق و مظلوم كشته شد. به خدا قسم حتماً به خونخواهى او بر مىخيزم». عبد ابن امّ كلاب به او گفت: «چرا اين طور؟ به خدا قسم اولين كسى كه عليه عثمان به تلاش برخاست تو بودى كه مىگفتى: نعثل را بكشيد؛ چون كافر شده است!» عايشه گفت: «آنها او را توبه دادند و پس از اينكه توبه كرد، او را كشتند. البته من آن حرف را زدهام و آنها هم حرفهايى زدهاند، ولى حرف آخرم بهتر از حرفى است كه اول زدهام». عبد بن ام كلاب به عايشه چنين گفت:
1. مِنكَ البَداءُ و مِنكَ الغِيَرْ
1. كار از تو شروع شد و دگرگونى از تو سرزد! باد از سوى تو برخاست و هم باران از تو باريد.
2. هم تو بودى كه دستور كشتن حاكم را دادى. و به ما گفتى او كافر شده است.
3. ما برخاسته، در اجراى فرمانت، او را كشتيم و به عقيده ما قاتلش كسى است كه فرمان داده است.