271دوست نمىداريم؛ چراكه ما هم از مؤمنين بوديم و نسبت به تو كراهت داشتيم. امّا اين سخنت كه در اين امر خلافت براى من نصيبى قرار دهى، اگر اين امر فقط براى توست آن را براى خود داشته باش كه ما به تو احتياجى نداريم و اگر حق مؤمنين است، تو حق ندارى به تنهايى در حق آنان حكم كنى و اگر حق ماست، ما از تو به قسمتى از آن راضى نمىشويم! و امّا سخن تو اى عمر كه پيامبر(ص) از ما و از شماست، پيامبر(ص) درختى است كه ما شاخههاى آن و شما همسايگان آن هستيد. پس ما از شما به او سزاوارتريم. و امّا آن سخنت كه ما مىترسيم كار بين شما و ما بالا بگيرد، اين كارى كه شما انجام داديد آغاز همان اختلاف است. و خداست كه از او كمك خواسته مىشود». سپس آنان از نزد عبّاس بيرون آمدند. عباس درباره غصب خلافت على(ع) چنين سرود:
1. مَا كنْتُ أَحْسَبُ هَذَا الْأَمْرَ مُنْحَرِفاً