182عثمان)، متوليان مسجدالحرام و كعبه، نشسته بودند و بر يكديگر مباهات كرده و شخصيت خود را به رخ يكديگر مىكشيدند. عباس به او مىگفت: «من از تو برترم؛ چون عموى پيامبر(ص) و وصى پدر آن حضرت و ساقى حاجىها هستم». شيبه مىگفت: «من از تو مهمتر و بزرگوارترم؛ چون امين خدايم بر خانهاش و خزانهدار خانه خدا هستم. آيا آنچنانكه خداوند مرا امين خود قرار داده، امين تو نيستم؟!». تا اينكه على بن ابىطالب(ع) به آن دو رسيد. عباس به او گفت: «شيبه بر من مباهات كرده و گمان مىكند از من برتر است».
على(ع) گفت: «اى عمو تو به او چه گفتى؟» عباس پاسخ داد: به او گفتم: «من عموى پيامبر(ص) و جانشين و وصى پدر آن حضرت و ساقى حاجىها هستم و از تو بالاترم». على(ع) به شيبه رو كرد و گفت: «تو چه مىگويى؟».
شيبه جواب داد: من گفتم: «بدين جهت از تو برترم كه امين خدا هستم بر خانهاش و خزانهدار خانه كعبه هستم. آيا كسى كه امين خداست، امين تو نخواهد بود؟» على(ع) در پاسخ آنان گفت: «بگذاريد من هم افتخار خويش را بازگو كنم». گفتند: «بسيار خوب است. شما هم بفرماييد». فرمود: «من از شما بدين جهت برترم كه نخستين كسى از مردان اين امت هستم كه به وعدههاى پيامبر ايمان آورده و با اوهجرت نمودم و در راه خدا جهاد كردم».
سپس هر سه نفر به حضور پيامبر(ص) مشرف شدند و هركدام جهت برترى خود را بازگو كردند. پيامبر(ص) چيزى به آنان نگفت و آنها هم رفتند. بعد از چند روز جبرئيل نازل شد و درباره آن قضيه وحى آورد. رسول خدا(ص) آن سه نفر را احضار كرد. وقتى آنان به خدمت پيامبر(ص) آمدند، اين آيه را بر آنان تلاوت