66شايد در ابتدا اينگونه به ذهن آيد كه ظهور اين موضوع، در قالب دانش مستقل، مربوط به دورههاى اخير است و ميان متفكران اسلامى، بهصورت مستقل، مطرح نبوده است. بنابراين پرداختن به آن، سودمند نخواهد بود. اما در واقع بايد گفت هرچند آنچه امروز با نام معرفتشناسى مىشناسيم، در گذشته ميان مسلمانان مطرح نبوده است، اما اختلاف شديدى ميان متكلمان و فيلسوفان و به تعبيرى عقلگرايان با نصگرايان و ظاهرگرايان بوده است. عقلگرايان، اگرچه به نقل اهميت مىدادند، اما عقل قطعى را بر ظاهر ظنّى مقدم مىدانستند و از ظاهر آيات فراتر مىرفتند. اما محدثان و نصگرايان، براى عقل، اعتبارى قائل نبودند و در حيطه معارف دينى، به عقل اعتماد نمىكردند و براى ادراكاتى كه از رهگذر عقل حاصل مىشد، ارزشى قائل نبودند.
سلفيان، به پيروى از اصحاب حديث و سلفِ مورد اعتماد خويش كه همان نصگرايان باشند، براى عقل در معارف دينى ارزش قائل نيستند و حضور عقل در اين زمينه را سمّى مهلك براى اعتقادات مىدانند. بنابراين به پيروى از بزرگان خود، عقل را ابزارى بىاعتبار در شناخت ابعاد دين مىپندارند و تنها به ظاهر قرآن و سنت تمسك مىكنند.
براى ارزيابى اين مباحث و پرداختن به نگرش سلفيان در اينباره، بحث را در سه محور بررسى مىنماييم: 1