33مىگشايد و انبوه مسافران را پياده مىكند. وقتى به گيت بازرسى رسيديم، جمعيت در آن موج مىزد. فرودگاه به ظاهر در حال تعمير است. به همين علت، گيتهاى بازرسى كم شده و مردم در گيتها خيلى معطل مىشوند. بيش از يك ساعت و نيم در گيت معطل و سر پا مانديم؛ چراكه بازرسى ديدار بسيار سخت شده است. از وسايل همراه بازرسى آنچنانى نمىكنند. اما از افراد اثر انگشتهاى گوناگون مىگيرند؛ اثر انگشت شست و انگشتهاى نشانه و سبابه. بعد هم عكس و تطبيق آن، من كه از غوغاى كارهاى روزهاى آخر، بهكل فراموش كرده بودم واكسن بزنم و كارت واكسن را بياورم، سخت نگران اين موضوع و البته حساسيت سعودىها به اخبار مربوط به خودشان بودم؛ چراكه من بارها در محافل گوناگونى در مورد وهابيت، مدارس علميه آنها و حلقههاى وصلشان با طالبان و القاعده و تروريسم، بحثهاى گوناگونى داشتم و مطالب بسيارى در اين مورد در سايتهاى خبرى آمده بود.
جالب اينكه، تا قبل از من، از بيشتر دوستان، جز پيرمردهاى بسيار مسن هم انگشتنگارى كردند و هم عكس گرفتند. اما وقتى من جلوى گيشه بازرسى رسيدم، خيلى هم تظاهر به دوستى و آشنايى نكردم. مأمور به پاسپورت من نگاهى كرد و بعد آن را به دستم داد. با تعجب به او نگاه مىكردم و بىحركت ايستاده بودم. اصلاً متوجه نشدم چرا از من بازرسى و انگشتنگارى نشد. آن را بههرحال، به حساب خوشيمنى بيش از پيش اين سفر مبارك مىگذارم. با خوشحالى از گيت خارج شدم. آنها بهجاى واكسن، يك قرص «سيپروفلوكساسين» به من دادند. همه چيز به خوشى در حال گذر بود، تا اينكه، نوبت به تحويل ساك و وسايل رسيد و ساك و وسايل همه دوستان به دستشان رسيد، جز من. تمامى اصحاب بعثه در اتوبوس منتظر من بودند. ولى من نا اميد از پيدا كردن ساك و دست خالى و نگران به بعثه آمدم. هيچ چيزى بههمراه ندارم. و بهظاهر، يك حاجى كم دقت ساك مرا بهجاى ساك خود برده و ما بايد در انتظار رسيدن آن بشينيم.