222گاه حضرت سه بار فرمود: «خدايا هدايتش فرما». سپس حضرت فرمود: «پسر جان هرچه مىخواهى بپرس». عرض كردم: پدر و مادر و خانواده من نصرانىاند و مادرم نابيناست. آيا من با آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم؟» حضرت فرمود: «آنها گوشت خوك مىخورند؟» عرض كردم: «خير، با آن تماس هم نمىگيرند». حضرت فرمود: «باكى ندارد». سپس فرمود: «مواظب مادرت باش و با او خوشرفتارى كن، و چون بميرد، او را به ديگرى وامگذار، خودت به كارش اقدام كن، و به كسى مگو نزد من آمدهاى، تا در منا پيش من آيى انشاءاللَّه».
زكريا گويد، من در منا خدمتش رفتم، درحالىكه مردم اطرافش را گرفته بودند و او مانند معلم كودكان بود كه گاهى اين و گاهى آن، از او سؤال مىكرد (و او پاسخ مىفرمود). سپس چون به كوفه رفتم، به مادرم مهربانى كردم، خودم به او غذا مىدادم و لباس و بدنش را از آلودگىها پاكيزه مىكردم و خدمتگزارش بودم.
مادرم به من گفت: «پسر جان! تو زمانى كه دين مرا داشتى، با من چنين رفتار نمىكردى. از زمانى كه از دين ما رفته و به دين حنيف گراييدهاى، اين چه رفتارى است كه از تو مىبينم؟» گفتم: «مردى از فرزندان پيغمبر ما، به من چنين دستور داده است». مادرم گفت: «آن مرد پيغمبر است؟» گفتم: «نه، بلكه پسر يكى از پيغمبران است». مادرم گفت: «پسر جان، اين مرد پيغمبر است؛ زيرا دستورى كه به تو داده، از سفارشات پيغمبران است». گفتم: «مادرم! بعد از