250مستنكرة تريدون بها اطفاء نور الله وتبديل أمره؟ فأسمعني القوم وأسمعتهم، فلمّا قدمت مكة سمعت أهلها يتحدّثون انّ الضحّاك بن قيس أغار على الحيرة فاحتمل من أموالهم ما شاء ثم انكفأ راجعاً سالماً فأف لحياة في دهر جرأ عليك الضحاك، و ما الضحاك؟ فقع بقرقر، وقد توهّمت حيث بلغني ذلك انّ شيعتك وانصارك خذلوك فاكتب الي يا ابن أمّي برأيك فإن كنت الموت تريد تحملت اليك ببني أخيك وولد أبيك فعشنا معك ما عشت ومتنا معك اذا متّ، فوالله ما أحبّ أن أبقي في الدنيا بعدك فواقاً و أقسم بالأعزّ الأجلّ أنّ عيشاً نعيشه بعدك في الحياة لغير هنيء ولا مريء ولا نجيع والسلام عليك ورحمة الله وبركاته».
«اما بعد، خداى تو را هميشه و از هر پيشآمد ناگوار حافظ و از هر ناخوشايندى نگهدار باد. من براى زيارت خانه خدا به سوى مكه در حركت بودم كه عبدالله بن ابى سرح را با چهل تن از جوانان، كه همه از فرزندان آزادشدگان بودند، ملاقات و در قيافه آنان تصميم بر مخالفت و انتخاب راه نادرست را مشاهده نمودم. به آنها گفتم: اى بازماندگان دشمنان رسول خدا، چه تصميمى داريد؟ آيا مىخواهيد به معاويه ملحق شويد كه اين كار از شما دور نيست، زيرا از همان عداوتهاى قديمى و شناخته شده شماهاست. شما مىخواهيد با اين اقدام خود نور خدا را خاموش و فرمان او را پايمال كنيد؟! در ميان من و آنان سخنانى ردّ و بدل شد و چون وارد مكه شدم، از طريق مردم آنجا از جريان حمله ضحاك بن قيس به حيره آگاه گشتم كه چگونه اهالى حيره را غارت و از مال و منال آنان آنچه دلخواهش بود، به يغما برد و خود به سلامت برگشت. اف بر زندگى در دورانى كه ضحاك بر تو چيره و جرى گردد. مگر ضحاك چيست و كيست؟ بهجز يك موجود بىارزش و كمبها؟ به هرحال چون اين خبر به گوشم رسيد، فكر كردم ياران و شيعيانت تو را تنها گذاشته و دست از ياريت بازداشتهاند اينك عقيده و تصميم خود را بر من بنويس كه اگر خود را براى مرگ آماده ساختهاى، من نيز به همراه فرزندان