59شد و ستاره نمايان شد در روز؛ موقوف كرد و نوشت به معاويه. سال بعد، خود معاويه زحمت كشيد، به قصد حج به مدينه آمد، خودش آمد ايستاد؛ حكم كرد منبر را حركت بدهند. زلزله شديدى شد و باد سياهى وزيد، ديد چون موافق خواهش او نشد، موقوف داشته رفت به مكه. محض اينكه وضع مسجد را خواست تغيير بدهد، امر نمود، مسجد را بزرگ كنند. چون مراجعت كرد، حكم كرد كه مسجد بزرگ شد و منبر هم بايد بزرگ شود. شش پله بر منبر افزود: «فان المنبر صار بما زاد فيه تسع [30 ر] درجات»؛ منبر نه درجه شد با آن سه پله اول كه در زمان پيغمبر(ص) بود.
و آن منبر بود تا زمان مهدى عباسى كه از خلفاى بنى عباس مىباشد؛ در عصر او مندرس شد؛ از چوب منبر، مردم شانه ساختند. ملك مظفر (سلطان يمن) منبرى از چوب صندل فرستاد كه دو رمّانه طلا داشت. بعد از آن، ركنالدين، منبر نُه پلّه فرستاد تا آنكه شبى زنى نذر كرده بود شمع در بالاى منبر روشن كند؛ شمع را روى چوب منبر گذاشت، خدمه مسجد هم ملتفت نشدند، شمع سوخت، به چوب منبر رسيد، آتش گرفت؛ ستون پهلوى منبر، مشتعل شد؛ جذوع سقف مسجد كه معاويه زياد كرده بود، آتش گرفت.
خدام خبر شدند، نتوانستند [30 پ] آتش را خاموش كنند. بعضى از منبر و مسجد سوخت؛ آن آثار معاويه از ميان رفت. تا چندى، منبر از آجر ساخته بودند و مجصّص نمودند. بعد از آن، سلطان مراد كه از قياصره و از آل عثمان است، منبرى فرستاد؛ تا