112خانه زيباى خدا در آن محله بزرگ.
خبر دادند حضرت محمد(ص) در محله قُبا هستند. مردمى كه اطرافم زندگى مىكردند آرام و قرار نداشتند. آنها منتظر بودند تا پيامبر مهربان(ص)، از وادى رانوناء بگذرد و برايشان بركت و اميد بياورد.
چه اتفاق شيرين و بزرگى! مىدانيد چه شد؟ حضرت محمد(ص) سوار بر شتر به وادى ما آمد. دستها به سمت ايشان دراز شد و دلها مثل گنجشكهاى كوچكى، بالاى سرشان به پرواز درآمد.
آن حضرت داشت به سمت يثرب (مدينه) مىرفت كه در خاك من درنگ كرد. «عُتْبانبنمالِك» رئيس بنىسالمبنعوف، از ايشان پذيرايى كرد. حضرت محمد(ص) بر شانههاى من ايستاد و گفت: در اينجا نماز جمعه مىخوانيم. 1
مسلمانان شور و شوق عجيبى داشتند. صداى روحنوازِ اذان، پرندههاى زيادى را ميهمانم كرد. حضرت محمد(ص) براى مردم خطبه خواند. سپس