573. در داستانى كه شيخ طوسى درباره تخريب قبر امام حسين(ع) [در دوره متوكل] نقل كرده، آمده است:
به سمت قوم خود، بنىغاضره، رفتم. زمانى كه به قنطره كوفه رسيدم، ده خوك به من حمله كردند. خداوند مرا به واسطه مردى از بنىاسد كه او را مىشناختم و خوكها را از نزد من راند، يارى داد. پس به مسير خود ادامه دادم. اما وقتى به شاهى رسيدم، راه را گم كردم. پيرزنى را ديدم كه از من پرسيد:
«اى شيخ! كجا را مىخواهى»؟ گفتم: «غاضريه را». گفت:
«از ميان اين وادى (دره) حركت كن؛ به انتهاى آن كه رسيدى، راه برايت مشخص مىشود». 1
4. زمانى كه شريك بن عبدالله قضاوت كوفه را بر عهده داشت، براى ديدار خيزران از كوفه بيرون رفت و به شاهى رسيد. خيزران در آمدن نزد او تعلل ورزيد. شريك سه روز در انتظار وى آنجا ماند؛ پس خيزران اين ابيات را سرود: 2
فإن كان الذي قد قلت حقاً