44سرِ ستم و به ناحق است». پس حجاج دستور داد تا سرش را ببُرند. 1
همچنين به نقل از امام هادى(ع)، گفتوگوى ديگرى ميان حجاج و قنبر، پيش از شهادت وى، به شرح زير، روايت شده است:
قنبر، غلام اميرمؤمنان(ع) را نزد حجّاج بن يوسف، آوردند. [حجاج] به او گفت: «براى على بن ابىطالب، چه كارى مىكردى؟» گفت: «برايش آب وضو مىآوردم». گفت: «او هنگامى كه وضويش را به پايان مىبرد، چه مىگفت؟» گفت: «اين آيه را مىخواند: (فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ أَبْوٰابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتّٰى إِذٰا فَرِحُوا بِمٰا أُوتُوا أَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً فَإِذٰا هُمْ مُبْلِسُونَ * فَقُطِعَ دٰابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ ) 2؛ «هنگامىكه آنچه را كه به آنها يادآورى شده بود، فراموش كردند، درهاى همه چيز [از نعمتها] را به روى آنها گشوديم تا [كامل] به آن، خوشحال شدند [و دل بستند]؛ ناگهان آنها را گرفتيم و سخت، مجازات كرديم. در اين هنگام، همگى نااميد شدند. [و درهاى اميد به روى آنها بسته شد] و [به اين ترتيب] ريشه گروهى كه ستم كرده بودند، قطع شد و ستايش