114دل به ثواب حجّى بستهام كه پيامبر به زائران خويش وعده داده است. 1
با اين اميد، آماده رفتنم؛ در حالى كه آخرين لحظهها، بىرحمانه روى قلبم فشار مىآورند. براى آخرين بار در بينالحرمين چشم در چشم گنبد سبز مىدوزم و با نفسى عميق، عطر گل محمدى را در عمق جانم مىنشانم. آرام چشمانم را مىبندم، سرم را پايين مىاندازم و با دستى بر سينه، سلام خداحافظى را زمزمه مىكنم. وقتى به طرف بقيع برمىگردم، آرزويى زيبا از قلبم مىگذرد. اى كاش مىتوانستم دلم و همه وجودم را در كنار غربت بقيع جا بگذارم تا آتش افروخته وجودم در كنار پنجرهاى از پنجرههاى بقيع، براى هميشه زبانه بكشد و روشنىبخش شبهاى تاريك بقيع باشد.
به گمانم فردا شب، زائران ايرانى اجازه دارند دعاى كميل باشكوهى را در بينالحرمين برگزار كنند. كاش مىتوانستم فقط يك فردا شب را در مدينه بمانم و در اين دعاى كميل، همه ارادتم را به پاى معبودم بريزم و روبهروى گنبد سبز، از احساس شيرين شيعه بودن سرشار شوم؛ اما گذر لحظهها، همه فرصتها را گرفته است.
در اين لحظات، با همه اشتياق براى ماندن، فقط مىتوانم براى خداحافظى، نگاهم را تا انتهاى بقيع و تا مرز بنبست همه كوچههاى مدينه روانه كنم و دردمندانه بگويم: «بدرود اى مدينه؛ بدرود اى كوچههاى دلتنگى؛ بدرود اى گنبد سبز؛ بدرود اى بقيع؛ بدرود اى احُد؛ بدرود».