100با پاسخهاى احمد، خود، ميان زمين و آسمان معلق مانده بود. مدتى به زمين خيره شد. رفيقش چشم به صورت او دوخته بود. گويا با زبان بىزبانى مىپرسيد چه كنيم؟! سرانجام فاضل سر بلند كرد. با لبانى لرزان از عصبانيت گفت: به من مهلت دهيد تا با اساتيد فن صحبت كنم و راه چاره بيابم! فردا هم با پاسخ اين بحث و هم با يك سى دى نزدت مىآيم تا با چشم خود شرك شيعيان را ببينى!
احمد: منتظر مىمانم، ولى به شرط اينكه ساعت ديدار بعدى را تعيين كنيم؛ زيرا فردا شب من نمىتوانم در خدمت شما بزرگواران باشم. جلسه دارم.
فاضل: فردا سر ساعت پنج بعدازظهر مىآييم.
احمد: اشكال ندارد. در خدمتتان خواهم بود انشالله!