188استفاده مىشود، به تأخير انداختن نماز مغرب براى اين است كه غيبوبت شمس در همه بلادِ همافق اتفاق بيفتد و اين جز با ذهاب حمره مشرقيه محقق نمىشود. بنابراين گرچه به دليل كروى بودن زمين استتار شمس براى همه بلاد در يك زمان رخ نخواهد داد، ولى از اين روايت استفاده مىشود كه رعايت بلاد متوافقةالافق لازم است كه ذهاب حمره بيانگر آن است. 1
اشكال اول: اولاً ضرورت فقه بر اين قائم است كه هر بلد و هر شخص، طلوع و غروب خود را دارد. ثانياً حتى اگر توافق افق را بپذيريم، اين روايت بر اين معنا حمل مىشود كه دو بلد در افق موافق بودهاند؛ ولى در يك بلد به دليل موانع طبيعى مانند كوه در طرف مغرب، زودتر استتار شمس رخ مىداده است؛ ولى بلد ديگر كه هم افق است، به دليل عدم موانع ديرتر غيبوبت شمس را شاهد بوده است. دراين صورت مىتوان به اهالى بلد اول حكم كرد كه نماز را با تأخير شروع كنند تا استتار واقعى محقق گردد: «چارهاى جز حمل روايت بر توافق بلدين در افق و غايب شدن خورشيد در شهرى قبل از غروب به دليل مانعى مانند كوه نيست؛ وگرنه چنين تعليلى معنا نخواهد داشت...». 2
بدين ترتيب، مىتوان روايت را از ادله استتار برشمرد، نه ذهاب حمره مشرقيه.
اشكال دوم: در اين روايت سخنى از ذهاب حمره مشرقيه نرفته، بلكه تنها از تعبير «مَسُّوا بِالْمَغْرِبِ قَلِيلاً» استفاده شده است؛ لذا در روايت معيار روشنى براى اين تأخير بيان نشده است. بنابراين روايت در مقام تحديد وقت نيست؛ چراكه اين تحديد با بيان تأخير «قليل» كه منضبط نيست، حاصل نمىشود. بدين ترتيب،