143سمهودى در توضيح اين واقعه مىنويسد: سلطان نورالدين زنكى، كه شبها را به عبادت و تهجد مىگذرانيد، شبى در خواب پيامبر را ديد كه به دو مرد اشتر (موبور) اشاره مىكرد و مىفرمود: مرا از اين دو نجات دهيد.
پادشاه همان شب چند بار اين خواب را ديد، لذا وزير خود جمالالدين موصلى را خواست و با او مشورت كرد و نتيجه اين شد كه شبانه به سمت مدينه حركت كنند. وى با اموال فراوانى همراه با وزير و بيست نفر به سمت مدينه حركت كرد و شانزده روز بعد به مدينه رسيد.
او به عنوان تقسيم اموال همراه خود ميان تمامى اهل مدينه، اسامى آنها را نوشت و همه را به قصد گرفتن سهم خود احضار كرد، ولى گمشده خود را در ميان آنها نيافت. پرسيد: آيا كسى مانده است كه سهم خود را نگرفته باشد؟ گفتند: نه، به جز دو نفر از اهل مغرب كه از كسى چيزى قبول نمىكنند و افراد صالح و نيكوكارى هستند. پادشاه خواست آن دو را بياورند، و وقتى آمدند، دريافت كه آن دو همان افرادى هستند كه در رؤيا مشاهده كرده بود. شاه خانه آن دو را جستوجو كرد و سرانجام معلوم شد كه در گوشهاى از خانه، دالانى كندهاند به سوى حجرۀ شريف پيامبر، آنها هم لب به اعتراف گشودند كه تصميم داشتهاند به دستور فرمانرواى مغرب پيكر مطهّر آن حضرت را از جاى خود منتقل كنند.
اين حادثه و ديگر وقايعى كه روى داده بود، سلطان نورالدين را واداشت كه براى حراست از قبر شريف پيامبر، ديوارۀ مستحكمى پيرامون حجره مباركه احداث كنند. 1