136 در داخل آن چاه سقوط كرد. آنگاه رويش خاك ريختند و زنده به گورش كردند و اكنون مشهور به قبر نذرهاست؛ زيرا هيچ نذرى براى آن صورت نمىگيرد، مگر آنكه برآورده مىشود و من يكى از آنها هستم كه بارها درباره امور بسيار مهم، برايش نذر كردم و چون حاجتم برآورده شد، به نذرم وفا نمودم. او حرفم را قبول نكرد و گفت: «گاهى از روى اتفاق، نذرى برآورده مىشود. آنگاه مردم عوام، يككلاغ چهلكلاغ مىكنند و درباره آن، سخنها مىگويند».
من سكوت كردم و پس از چندى كه در لشكرگاه بوديم، صبح روزى، عضدالدوله مرا احضار كرد و گفت: «با من سوار شو تا به زيارت مشهد نذرها برويم». من و او و جمعى از اطرافيانش سوار شديم و به آنجا رفتيم. او وارد حرم شد و زيارت كرد و دو ركعت نماز خواند و بعد از آن، سر به سجده گذاشت و به مناجاتى طولانى، كه كسى از مضمون آن آگاه نشد، پرداخت. بعد به خيمهاش آمديم و چند روزى در آنجا مانديم. آنگاه بهسوى همدان حركت كرديم و ماهها در آنجا اقامت گزيديم.
بعد از آن، روزى مرا فرا خواند و به من گفت: «آيا يادت مىآيد آنچه كه درباره مشهد نذرها در بغداد برايم گفته بودى»؟ گفتم: «آرى». گفت: «آن روز با شما درباره آن، طورى صحبت كردم كه اعتماد به گفتهات نداشتم و فكر مىكردم كه آنچه دربارهاش مىگويند دروغ است. اما پس از آن، جريانى برايم پيش آمد كه ترسيدم تحقق پيدا كند. با تمام توانم كوشيدم كه آن را از بين ببرم ولى راهى براى رفع آن نيافتم. ناگاه آنچه كه درباره مشهد نذرها به من گفته بودى، به يادم آمد و با خود گفتم: «چرا اين مطلب را تجربه نكنم»؟
پس نذر كردم كه اگر خدا به احترام اين قبر، مشكلم را حل كند، ده هزار درهم خالص به صندوق آن، هديه نمايم. در همان روز، به من خبر رسيد كه