57 در غارى پناه گيرند. ناگاه صخرهاى از كوه پايين آمد و [راه] غار را بر آنان بست، با يكديگر گفتند: «تنها راه رهايى از اين صخره آن است كه خدا را به كارهاى نيكى [كه انجام دادهايم] بخوانيم». يك تن از آنان گفت: «خداوندا! پدر و مادر پير و سالخوردهاى داشتم و پيش از آنها به خانواده و غلامان خويش، شير براى شام نمىدادم. روزى جستوجوى [برگ] درخت [براى حيوانات] مرا از [خانه] دور كرد و سوى آنان برنگشتم تا آنكه خوابيدند. شير برايشان دوشيدم ولى آنان را خفته يافتم و بيدار كردن آنها و نيز دادن شير به خانواده و خدمتكارانم پيش از آنان را نپسنديدم، قدح به دست به انتظار بيدار شدنشان تا سپيدهدم بيدار ماندم، [و به نقل ديگر] و اين در حالى بود كه بچهها پيش پاى من از شدت گرسنگى فرياد برمىآوردند. آنگاه بيدار گشتند و شيرشان را نوشيدند. خداوندا اگر اين كار را براى كسب خشنودى تو انجام دادهام، اين گرفتارى را برطرف فرما». در پى اين دعا، اندكى از در غار گشوده شد كه نمىتوانستند از آن بيرون آيند.
ديگرى گفت: «خداوندا من دخترعمويى داشتم كه محبوبترين مردم نزد من بود. از او كام خواستم و او خواستهام را برآورده نساخت. تا آنكه سالى، به قحطى گرفتار شد و نزد من آمد و من 120 دينار را به شرطى كه كام دهد، به او دادم و او نيز پذيرفت. اما وقتى آماده كامجويى شدم، گفت از خدا پروا داشته باش و پرده عفتم را لكهدار مكن. با آنكه او محبوبترين زنان نزد من بود، از كامجويى منصرف شدم و پولى را كه به او داده بودم، پس نگرفتم.