339دادم. او وارد مسجد شد تا اينكه نماز مغرب را با يكديگر خوانديم. سپس به سوى او آمدم و گفتم: بلند مىشوى برويم؟ پاسخ داد: نماز عشا را بخوانيم و برويم؟ با خودم گفتم اين تلنگر دومى بود كه در آن خير وجود داشت.
نماز را كه خوانديم به منزل بازگشتيم. من سه اتاق داشتم. در يك اتاق، خودم و اعضاى خانوادهام، و در يك اتاق نيز دختر فلج مادرزاد و زمينگير داشتم كه سن وى بيش از بيست سال بود. درحالىكه من با خانوادهام در اتاقمان بوديم، نيمههاى شب در اتاق ما زده شد. پرسيدم: كيستى؟ پاسخ داد: من دخترتانم. گفتم: او يك قطعه گوشت است كه روى زمين افتاده است. چگونه مىتواند راه برود؟ گفت: من همان دخترتانم. در را باز كنيد. وقتى در را باز كرديم، ديديم او راه مىرود. پرسيدم: جريان چيست؟ پاسخ داد: شنيدم كه شما ذكر خير اين ميهمان را مىكنيد. با خودم گفتم با توسل به وى از خداوند بخواهم مرا شفا دهد. سپس گفتم: خدايا! به حق اين ميهمان ما و به مقام و منزلتى كه نزد تو دارد، مرا شفا ده. آنگاه ايستادم و هيچ بيمارى و اثر فلج بودن در من نبود؛ همانگونه كه اكنون مىبينيد. [صاحب خانه مىگويد] آنگاه برخاستم و به سراغ ميهمان رفتم. ديدم كسى در آن اتاق نيست. به در خانه آمدم، ديدم در نيز بسته است و باز نشده است». معروف گفت: آرى، اولياى الهى، كوچك و بزرگ دارند. 1