296محمدبن حسنبن هبة اللهبن عبداللهبن حسين (پدر ابنعساكر) نقل مىكند كه ميان ما و او رابطه خويشى بود. زمينى كه ما در بيت سابا 1 داشتيم، از آنِ وى بود كه به ما به ارث رسيده بود. من از او، نوع رابطه خويشى ميان ما و او را نپرسيدم؛ زيرا در آن زمان كودكى بيش نبودم.
ابوالفرج مىگويد: او در سال 370ه. ق به كندن غارى اقدام كرد. او مىگفت كه از دروغ به خدا پناه مىبرم و از او مىخواهم زبانم را به سخن راست بگشايد؛ جبرئيل را در خواب ديدم كه به من گفت: «خداوند تعالى به تو فرمان مىدهد كه مسجدى بسازى تا در آن نماز گزارده شود و نام خدا برده شود. آن مسجد، همين است». گفتم: «اين مسجد كجاست»؟ او مرا به نقطهاى برد كه من نام آن را «كهف جبرئيل» 2 نهادم. پرسيدم: «من چگونه مىتوانم آن را بيابم»؟ گفت: «خداوند تعالى به تو توفيق خواهد داد تا كسى را كه در اين كار به تو كمك كند، بيابى».
ابوالفرج مىگويد: من نام آن را غار جبرئيل و مسجد محمد گذاردهام؛ زيرا من اين دو بزرگوار را در خواب ديدم. جايى كه در آن جبرئيل و رسول خدا ديده شوند، از بهترين و باشرفترين نقاط زمين است. كوه دمشق نيز همينگونه بود. حتى يك درخت نيز بر اين كوه نروييده بود و در آن ميوهاى وجود نداشت. اما زمانى كه جبرئيل(ع) و محمد(ص) را ديدم، خداوند به بركت اين دو، اين كوه