219ايشان متوسل شدهاند: «ابنشاهين» در كتابش با نام «دلائل النبوه»، از «عبداللهبن جعفر» نقل مىكند: «يكى از روزها، رسول خدا(ص) مرا بر مركب خويش و پشت سر خود سوار كرد و يكى از اسرار را به من بازگو نمود كه من هنوز آن را با هيچيك از افراد، در ميان نگذاشتهام. از امورى كه حضرت بسيار مواظب بود تا پوشيده بماند، قضاى حاجت بود كه سعى داشت در ريگزار يا مخفيگاهى از نخلستان انجام پذيرد. يك بار براى اين موضوع، وارد محوطه باغ يكى از انصار شد. در آنجا شترى خوابيده بود. به محض اينكه چشم شتر به رسول خدا(ص) افتاد، نالهاى كشيد و اشك از ديدگانش فرو ريخت! پيامبر به كنار شتر آمد و بر پشت و گوش شتر دستى كشيد. سپس شتر ساكت شد».
در روايت ديگرى اين عبارت نيز آمده است: سپس شتر ساكت شد. آنگاه رسول خدا(ص) فرمود: «صاحب اين شتر كيست و متعلق به چه شخصى است»؟ جوانى از انصار، به حضور پيامبر رسيد و عرض كرد: «يا رسول الله! اين شتر براى من است». حضرت فرمود: «آيا در مورد اين شتر از خدايى كه آن را در اختيار تو نهاده، پروا ندارى؟ اين شتر به من شكايت مىكند كه آن را گرسنه نگاه مىدارى و خسته مىكنى».
مسلم نيز اين روايت را با تفاوت اندكى، از «محمدبن عبداللهبن اسماء» نقل مىكند. 1 ابوداود نيز اين روايت را بهطور كامل، از «موسىبن اسماعيل»، از «مهدىبن ميمون» نقل كرده است. 2