234روزى شخصى نزد «شيخ ابوسعيد ابوالخير» آمد و گفت: «اى شيخ! نزد تو آمدهام تا به من از اسرار حق چيزى بياموزى». شيخ به او گفت: «بازگرد و فردا بيا تا راز حق را به تو بياموزم».
او رفت و فردا نزد شيخ آمد؛ شيخ موشى را در حُقّه 1 نهاده بود و سر آن حقّه را محكم بسته بود. وقتى كه آن شخص آمد، شيخ آن حقّه را به او داد و گفت: «اين حقّه را ببر، ولى بكوش كه مبادا سَر آن را باز كنى».
او آن حُقه را با خود برد، ولى آتش هوس او شعلهور شد كه در اين حقه چيست و چه رازى وجود دارد؟! وسوسه هواى نفس موجب شد و سرانجام سر آن را باز كرد. ناگاه موشى از آن بيرون جست و رفت. او نزد شيخ آمد و گفت: «من از تو سرّ خدا طلبيدم، تو موشى به من دادى؟».
شيخ گفت: «اى درويش، ما موشى در حُقّه به تو داديم، تو نتوانستى آن را پنهان كنى، چگونه سِرّ الهى را به تو دهيم كه آن را نگاه دارى». 2
هركه را اسرار حق آموختند
قفل كردند و دهانش دوختند
4. سخنچين
از كارهايى كه پيوندهاى جامعۀ انسانى را در هم مىريزد و آشوب و فتنه بر پا مىكند، «نمّامى» يا «سخنچينى» است. اين عمل از نظر عقل، زشت و ناپسند است. طينت انسانهاى پاك نيز آن را نمىپسندد.
انسان سخنچين بد ذات و بدطينت است. در مجالس، سراپا گوش مىنشيند؛ سپس با غرضهاى نابخردانه، سخنان را بهگونهاى دلخواه در گوشه و كنار نقل مىكند و بين افراد جامعه تفرقه مىافكند.