115 حالى كه مرگ، عبارت است از جدايى روح از جَسد. پس اگر جسدى در كار نباشد، مرگى هم نيست.
البته ممكن است كه بگوييم خداوند، ارواح را پس از آنكه در عالم ذر آفريد، نابود ساخت. ولى اين نيز چنانكه بيان شد مصداق مرگ نيست.
وهابيان بر عدم شنوايى مردگان، به اين حكم شرعى كه علما طبق آن عمل مىكنند، استدلال نمودهاند كه اگر مردى بگويد: اگر با فلانى سخن بگويم، زنم طالق است يا كنيزم آزاد است، سپس در حالى كه آن شخص مرده است، اگر با او سخن بگويد نه طلاقى واقع مىشود و نه عتقى. آنان مىگويند همين امر دليلِ آن است كه به نظر اين علما، مردگان نمىشنوند. پاسخ آن است كه نمىتوان پذيرفت كه اين امر، به دليل آن است كه به نظر آنان، مردگان نمىشنوند، بلكه بر مبناى عادت معمول است كه هميشه چنين كلامها و سوگندهايى مقيّد به حيات است.
از آنجا كه فايده كلام، سخن گفتن دوسويه با يكديگر است، و از آنجا كه اين سخن گفتن، هنگامى كه مردگان مخاطبند كامل نمىشود، سخن گفتن با مردگان، از آن جهت، كلام محسوب نمىشود كه آنان قدرت پاسخگويى ندارند، نه از آن جهت كه نمىشنوند.