467
فصل پانزدهم: قربانى 1
كبش مُنى را به منا، ريز خون
نفس دنى را به فنا كن زبون 2
گر نباشد حج و عمره و رمى و قربان گو مباش
اين شرف ما را نه بس كز تيغ او قربان شويم 3
خاك منا زگوهر ترموج زن چو آب
از چشم هر كه خاكى و آبى است گوهرش
آورده هر خليل دلى، نفس پاك را
خون ريخته موافقت پور هاجرش
استاده سعد ذابح و مريخ زير دست
حلق جمل بريده بدان تيغ احمرش 4
هر خون كه رانده از تن قربان خواص تو
گلگونه عذار خواص جنان شده
خون بهيمه ريخته هر ميزبان به شرط
تو خون نفس ريخته و ميزبان شده
5
عشق، تشنه مىشود، خون بايدش داد. سرد مىشود، آتش بايدش زد.
گرسنه مىشود، قربانى بايدش كرد.