341
او كعبه علوم و كف و كِلك 1و مجلسش
بودند زمزم و حجر الاسود و مقام
2
از ما سلام بادا بر ركن و بر حطيم
اى شوق ما به زمزم و آن منزل وفا
3
اگر دريا شود آتش بنوشيم
وگر زخمى رسد، مرهم بسازم
به پيش كعبه رويش بميريم
بدان چاه و بدان زمزم بسازيم
4
كى بوَد يا رب كه رو در يثرب و بطحا كنم
گه به مكه منزل و گه در مدينه جا كنم
بر كنار زمزم از دل بركشم يك زمزمه
كز دو چشم خونفشان آن چشمه را دريا كنم
5
زمزم از اشك اولياست، شورى او بدين گواست
بر در حق بريز اشك تا ببرى نظارتى
6
ما را ز خاك كعبۀ عشق آفريدهاند
طفل سرشك ما خَلَفالصدق زمزم است
7
مىرسم محترم ز طوف حرم
پاك چو كعبه، صاف چون زمزم
8
صفاى كعبه و پاكى زمزم ارخواهى
مقيم باش دلا اندرين خجسته مقام
9
از زمزم عشق آن يار آب ار نزند بر دل
ترسم كه جگر سوز شود از شعله حرمانها
10
از زمزم چاه زنخدان جام گيرى
از روزن دل تافت مهتاب محبت
كز وعده ديدار جانان كام گيرى
11
روشنروان گشتى به نور عشق و ايمان 12