192مرا با صد هزاران ناز و اعزاز
به پيش خويش خواند و كرد در باز به هر ساعت مرا گنجى دگر داد به هر دم آنچه جستم بيشتر داد دلم خون كرد و آتش در من انداخت ز صحن گلشنم در گلخُن انداخت نه دل مانده، نه دنيا و نه دينم چنين كِامروز مىبينى چنينم 1بارى هركس در اين مكان قدسى پاى نهد، رازها بياموزد. اينجا مهبط ملائك و مشهد عارفان است. آنكه با چشمان باز و دل بيدار، كعبه را زيارت كند، بىخويشتن مىشود و با ديدنش دل در گرو جمال ديگرى نخواهد نهاد. عبدالرحمان جامى شوق ديدار كعبه را اينگونه در دلها برمىانگيزاند:
اى ز گلت نازَده سر حُبّ دل
مانده ز حبّ وطنت پا به گِل خيز كه شد پردهكش و پردهساز مُطرب عشاق ز راه حجاز يكدم ازين پرده سماعى بكن هرچه نه زين پرده، وداعى بكن دين تو را تا شود اركان تمام روى نِه از خانه به ركن و مقام گر نبوَد راحلۀ بادپاى راحله از پاى كَن و در ره آى واله و حيرتزده و مُستَهام خندهزنان گريهكنان مىخَرام راه وفا مىسپر و مىگذر بر خَسَك خُشك چو ريحانِ تر بار به ميعادِ تعبّد رسان رخت به ميقاتِ تجرّد رسان گر نه ز مرگ است فراموشىات بِه كه بوَد كار، كفنپوشىات لب بگشا يافتن كام را نعره لبّيك زن احرام را رو به حرم كن كه در آن خوش حريم هست سيهپوش نگارى مقيم صحن حرم روضۀ خُلد برين او به چنان صحن، مربعنشين قبله خوبانِ عرب روى او سجدۀ شوخانِ عجم سوى او