190
درى كو نام او «بابالسلام» است
نخستين درگه «بيتالحرام» است
چو چشم من به بيتالله افتاد
سرشك ديدهام بر راه افتاد
ز وصف خانه يزدان چه گويم
كه بالاتر بوَد از آنچه گويم
بِلاتشبيه گويا نوجوانى
به قامت بود چون سروِ روانى
قباى مخملِ مشكين به بر داشت
كمر را بسته از زرين كمر داشت
حجَر در آستانش پاسبان بود
رخ او بوسهگاه حاجيان بود
به دل كردم خطاب اى دل كجايى
نظر كن در حريم كبريايى
بگفتا اين به بيدارى است يا خواب
چنين دولت بوَد بسيار ناياب
بگفتم اين به بيدارى است اى دل!
مباش از رحمت يزدان تو غافل
به زير بار صد من جُرم و عصيان
نهادم رو به طوف كوى يزدان
چو كردم هفت شوط قبلۀ جان
سبك شد پشتم از ثقل گناهان.
1
شاعر توانا «احمد مسكين» دراينباره چنين سروده است: بحمدالله كه از فضل خداداد
به طوف كعبه گشتم خرّم و شاد
دو چشمم گشت روشن از جمالش
به كام دل رسيدم از وصالش
چه محنتها كه در راهش كشيدم
چه زهر غم كه از بهرش چشيدم
مرا چون آمد آن پيكر در آغوش
ز شادى كردم از غمها فراموش
خداوندا چهسان شكرت گزارم
كدامين نعمتت را بر شمارم
به حُسن اعتقاد اندر ره دين
ثَباتى دادىام از روى تمكين
ز دست ظالمانم وارهاندى
به امنآباد شهر خود رساندى
حريم كعبه كردى منزل من
برآوردى مرادات دل من
بدادى در حرم، عيش و حضورم
فزودى دم به دم اندر سرودم