30قنفذ پيام حضرت را به ابوبكر رساند. ابوبكر گريه طولانى كرد. عمر براى بار دوم گفت: «به اين شخصى كه از بيعت با تو تخلف كرد، مهلت نده». ابوبكر به قنفذ گفت: «برگرد و بگو خليفه رسول خدا تو را مىخواند تا بيعت كنى». قنفذ پيام را رساند. على(ع) صدايش را بلند كرد و گفت: «سبحانالله! چيزى را ادعا مىكند كه بر او مشتبه شده است». قنفذ برگشت... آنگاه عمر برخاست و همراه او جماعتى حركت كردند تا به در خانه فاطمه رسيدند و در زدند.
هنگامى كه حضرت زهرا صداى جماعت را شنيد، با صداى بلند فرياد زد: «اى پدر! اى رسول خدا! ببين بعد از تو از پسر خطاب و پسر ابىقحافه چهها رسيد!» هنگامى كه جمعيت صداى حضرت و گريهاش را شنيدند، بازگشتند، ولى عمر باقى ماند و گروه ديگرى هم با او ماندند و على(ع) را بيرون كشيدند و او را پيش ابوبكر بردند و... . 1
اينجاست كه نويسنده، چگونگى آتشزدن در خانه حضرت و حادثهاى كه براى بانوى دو عالم دخت گرامى پيامبر(ص) اتفاق افتاد را با بىانصافى به تيغ سانسور سپرد تا اعتبار خليفهاش حفظ شود.
- در مصنف «ابنابىشيبه» چنين آمده است:
آنگاه كه بعد از رسول خدا(ص) براى ابوبكر بيعت مىگرفتند، على(ع) و زبير براى مشورت در اين امر نزد فاطمه(عليها السلام) دختر پيامبر(ص) رفت و آمد كردند. عمر باخبر گرديد و نزد فاطمه(عليها السلام) آمد و گفت: «اى دختر رسول خدا! به خدا قسم نزد ما كسى محبوبتر از پدرت نيست و پس از او محبوبترين افراد تو هستى. اما به خدا قسم اين امر مانع من نمىشود از اينكه اگر آنها نزد تو جمع شوند، دستور دهم تا خانه را با آنها به آتش كشند».