113 مغفرت معزز فرموده، مگر محمد بن هارون بلخى را كه حج او مردود است». زمانى كه صبح شد، به نزد اهالى خراسان آمدم و از ايشان احوال محمد بن هارون بلخى را پرسيدم، گفتند: «آن مردى عابد و زاهد است. او را در خرابههاى مكه بايد پيدا كنى». بعد از گردش زياد، او را در خرابهاى ديدم كه دست او در گردنش بسته و زنجير در پاهايش بود و او در حالت نماز است. همين كه مرا ديد، پرسيد: «تو كيستى؟» گفتم: «مالك بن دينار». گفت: «خواب ديدهاى؟» گفتم: «آرى!» گفت: «هر سال مردى صالح مثل تو، در خصوص من خواب مىبيند». گفتم: «سبب اين امر چيست؟» گفت:
من شراب مىخوردم، مادرم هم مانع مىشد. روزى من با حالت مستى او را اذيت فراوان كردم و... پس از آنى كه از مستى به حال آمدم، زنم مرا خبردار كرد كه به چنين كار بدى دست زدهام. آن دست خودم را بريدم و پايم را به زنجير بستم و هر سال، حج مىكنم و دعا و استغاثه مىنمايم و مىگويم: «اى كاشف همّ و غمّ! شفا ببخش همّ و غمّ مرا و راضى فرما مادر مرا تا از جرم و تقصير من عفو كند». اينقدر بدان كه بعداً از عمل خود دست كشيدم و 26 غلام و كنيز آزاد كردم و...
مالك گويد: «گفتم اى مرد! نزديك بود با اين عملت، تمام روى زمين را بسوزانى». مالك گويد كه همان شب، حضرت رسول(ص) را در خواب ديدم، فرمود:
اى مالك! مردم را از رحمت خداى تعالى محروم نگردان. دانسته باش كه خداى تعالى به حال محمد بن هارون توجه فرمود و دعاى او را مستجاب