98«كعب الاحبار» گفت:
آيا همراه من به مدينه براى زيارت قبر پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] مىآيى؟ گفت: بله اى امير مؤمنان. هنگامى كه عمر به مدينه رسيد، اول به مسجد وارد شد و بر رسولخدا[(صلى الله عليه و آله)] سلام داد.
«ابوحنيفه» از ابنعمر روايت مىكند: «مستحب است كه از سمت قبله بر سر قبر پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] حاضر شوند». در اين باب، روايتهايى از «احمد» و ديگران وجود دارد مبنى بر اينكه مروان «ابوايوب انصارى» را مشاهده كرده كه صورت بر قبر پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] مىگذاشته است. برخى در «الشفا» گفتهاند:
«انس بن مالك» را ديدم كه بر قبر پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] حاضر شد و ايستاد و دستانش را بالا برد چنانكه گمان كردم او به نماز ايستاد. سپس بر پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] سلام داد و رفت.
و از «بزار» چنين نقل شده:
عمر به سمت منبر رسول خدا[(صلى الله عليه و آله)] رفت. در اين هنگام «معاذ بن جبل» را ديد كه نزد قبر رسول خدا[(صلى الله عليه و آله)] ايستاده و گريه مىكند. عمر گفت: براى چه گريه مىكنى معاذ... [تا پايان حديث].
«ابنعبدالبر» و «بلاذرى» و ديگران نقل كردهاند كه «زياد بن ابيه» قصد داشت به حج برود. ابوبكر نزد او آمد، با «زياد» سخن نگفت و پسرش را مخاطب قرار داد كه زياد بشنود. گفت پدرت چنين و چنان كرد و او قصد حج دارد، در حالى كه امحبيبه آنجاست. اگر امحبيبه به او اجازه دهد، مصيبتى بزرگ و خيانت به رسول خداست و اگر به او اجازه ندهد، بزرگترين حجت بر اوست.