94مىكنى كه عمر چنين كارى كرده باشد؟ آخر چطور مىشود...
مصطفى وسط حرفش پريد و گفت: من باور نمىكنم؛ نمىخواهم باور هم كنم. اما من با آنها سرو كار دارم. خودم خواستهام و وارد ميدان شدهام. نمىخواهم درجا بزنم. آن جزوههايى را كه برايت آوردهام همهاش پر است از همين شبهات و اشكالات. بايد يك جوابى براى آنها داشته باشم يا نه؟! من سواد عربى ندارم، اما شما كه عربى خواندهاى و با اين علوم آشنايى دارى، نبايد به آنها پاسخ بدهى؟! مىبينى كه همه آنها را هم از كتابهاى خودمان جمعآورى كردهاند؛ خوب چه به آنها بگوييم؟! بگوييم همه اينها دروغ است. يك نويسنده سنى چه انگيزهاى دارد كه براى ابوبكر و عمر دروغ بسازد؟
تب و تابها خوابيده بود و زنها هر يك به دنبال كارى رفته بودند. انگار ديگر اين بگومگوها آن حساسيت پيش از ظهر را نداشت. عبدالمجيد گويا پذيرفته بود كه نبايد با برادرش مثل يك دشمن رفتار كند. ازاينرو به مصطفى قول داد تا جواب قانعكنندهاى براى آنها پيدا كند.