77كنيد، ناقابل است.
دايى محسن سكوت طولانى خود را شكست و گفت: اختيار داريد حاج آقا. راضى به زحمت نيستيم و بعد درحالىكه بشقابهاى ميوه را جلوى حاج آقا رحيمى و مصطفى و خودش مىگذاشت، گفت: حسابى وقتتان را گرفتيم حاج آقا. خوب چارهاى نداشتيم. وقتى ذكر خير شما را پيش آقا مصطفى كردم، ايشان مشتاق شدند از نزديك شما را زيارت كنند و با خودتان صحبت كنند. الحمدلله توفيق شد امروز خدمت برسيم.
حاج آقا رحيمى دوباره به آنها ميوه تعارف كرد و گفت: اختيار داريد آقا، وظيفه است. خداوند توفيقات شما را زيادتر كند.
با نزديكشدن اذان مغرب با حاج آقا خداحافظى كردند و دعوت حاج آقا رحيمى را براى صرف شام با عذرخواهى به وعدهاى ديگر موكول كردند. حركات دايى محسن نشان مىداد كه از اين جلسه راضى بوده است. اما بيشتر ترجيح مىداد سكوت اختيار كند و مصطفى را غرق در افكارش رها كند. مصطفى هرچند قدرت پاسخگويى در مقابل سخنان حاج آقا رحيمى را در خود نيافته بود، ولى چندان به نظر كلافه نمىرسيد؛ برخلاف گفتوگوهاى قبلى كه به محض شنيدن سخنى يا استدلالى مخالف عقايد گذشتهاش از اينكه بخواهد بازنده ميدان باشد، وحشت