100چشم او مىبيند. اما عمر كه مىدانست با احساسات نمىتوان حكومت را قبضه كرد، براى اينكه جلوى غلبهكردن عواطف بر دل نازك ابوبكر را بگيرد، به او توپيد كه از گفتار يك زن ناراحت مىشوى؟! 1
ابوبكر گرچه صلابت عمر را عاملى براى پيشرفت حكومت خود مىدانست، اما وجدانش مثل عمر راحت نبود و گاه و بىگاه كه حقايق بر او روشن مىشد، مىرفت تا افسار خلافت را از گردن خود وانهد و همواره مىگفت: «اى كاش از اول افسار خلافت را به گردن يكى از اين دو نفر كه در سقيفه همراه من بودند، يعنى عمر و ابوعبيده جراح، مىانداختم». 2 اكنون نيز گويا به ياد سخنان فاطمه در مسجد افتاده بود.
اى مردم! شترى را كه از شما نبود داغ زديد و در غير آبشخورتان فرود آمديد. در صورتى كه هنوز از مرگ پيغمبر چيزى نگذشته است. هنوز زخم دل ما خوب نشده و جراحتها التيام نپذيرفته. هنوز پيغمبر به خاك سپرده نشده بود كه به بهانه خوف از فتنه، خلافت را غصب كرديد. ولى آگاه باشيد كه در فتنه داخل شديد. دوزخ كافران را احاطه نموده است. آه، چه شديد و به كجا