70بخريد». پس از مدتى، آن مرد سياهچهره از دور نمايان شد. امام به غلام خود فرمود: «نزد او برو و آن روغن را از او خريدارى كن». مرد سياه به غلام امام گفت: «روغن را براى چه مىخواهى؟» غلام گفت: «براى امام مىخواهم». مرد گفت: «مرا نزد او ببر». وقتى خدمت امام رسيد، گفت: «اى فرزند رسول خدا(ص)، من از دوستداران شما هستم و در عوض اين دارو، هرگز از شما پولى نمىگيرم، ولى از شما مىخواهم دعا كنيد تا خدا به من پسر سالمى هديه فرمايد كه دوستدار شما خاندان پيامبر(ص) باشد؛ زيرا زايمان همسرم نزديك است». امام فرمود: «وقتى به خانه برگردى، خدا به تو پسرى سالم و بىعيب هديه داده است». وقتى مرد سياهچهره به خانهاش بازگشت، ديد پسرى زيبا در آغوش همسرش هست. 1
رويش زندگى
امام مجتبى(ع) در يكى از سفرها، با مردى از فرزندان «زبير» همسفر شد. در ميان راه به منزلگاهى رسيدند و براى برداشتن آب و استراحت توقف كردند. همراهان ايشان زير نخل خشكيدهاى، فرشى براى امام پهن كردند و امام روى آن نشست. آن مرد نيز پارچهاى كنار امام پهن كرد و بر آن نشست. وقتى چشم مرد به آن نخل خشكيده افتاد، گفت: «كاش اين نخل خشك خرما مىداد و كمى خرما مىخورديم». امام مجتبى(ع) خطاب به او فرمود: «خرما مىخواهى؟» در پاسخ گفت: «آرى».