179
نجات از مرگ
«ابن اورمه» نقل مىكند: «در عصر خلافت متوكل، به سامرا رفتم. خبر يافتم كه او، حضرت امام هادى (ع) را زير نظر يكى از درباريانش به نام «سعيد بن حاجب» زندانى كرده و حكم اعدام آن حضرت را به سعيد داده است. نزد سعيد رفتم. از روى مسخره به من گفت: آيا مىخواهى خداى خود را بنگرى؟ گفتم: خداوند پاك و منزه از آن است كه چشمها او را ببينند. گفت: منظورم اين شخص (امام هادى (ع)) است كه شما مىپنداريد او امام شماست». گفتم: «بىميل نيستم آن حضرت را ببينم». گفت: «من مأمور اعدام او هستم و فردا او را اعدام مىكنم». رييس پست نگهبانى كه نزد سعيد بود، واسطه شد تا من به خدمت امام برسم. به اتاقى رفتم كه امام در آنجا بود. ناگاه ديدم در مقابل آن حضرت قبرى كندهاند. سلام كردم و سخت گريستم. حضرت فرمود: «چرا گريه مىكنى؟» گفتم: «به دليل آنچه مىنگرم». فرمود: «گريه نكن. آنها به مراد خود نخواهند رسيد». قلبم آرام گرفت.
دو روز بعد، خبر كشته شدن متوكل و همدمش (فتح بن خاقان) را شنيدم. آرى، سوگند به خدا، بيش از دو روز از ديدار من با امام نگذشته بود كه آنها كشته شدند. 1 (عجيب اينكه متوكل و فتح بن خاقان به دست پسر متوكل كشته شدند).